خرید بک لینک
موقعيت: سوار بر تاكسي، دو مسافر سمت راستم نشستند. يك آقا و يك خانم كه خيلي همديگر را دوست دارند و دست آقا دور كتف خانم حلقه زده و انگشتانش نزديك بنده قراردارد. صورتهايشان به شدت به هم نزديك است و در صورت عبور ناگهاني از يك دست انداز بيني هاي مباركشان مورد عنايت قرار خواهد گرفت! سر خيابان طالقاني پياده شدند. در ماشين فقط من بودم و راننده. پيرمردي است كم مو. صورتش را درست نميبينم اما تقريبا از بيني به بالا درون آينه جلو ي ماشين قابل رويت است. مي گويد:

- تنها شدي بابا جون؟

حرف زدن با آدم هاي ناآشنا برايم هميشه سخت و معذب كننده است.لبخندي ميزنم ، به آينه نگاه مي كنم ، بله ي كوتاهي ميگويم و نگاهم مي رود به سمت خيابان. ادامه مي دهد:

- همه ي زندگي همينه بابا، همه اش تنهاييه. ازدواجم كني بچه دارم بشي يه مدت سرت شلوغه يادت ميره تنهايي ولي بعد يه مدت اونام ميرن سر خونه زندگيشون. باز تنها ميشي. آخرش همه تنها ميمونن

به آينه نگاه مي كنم. اين بار به نظرم پيرتر از قبل مي آيد.

برچسب: راننده تاکسی عاشق,راننده تاکسی,راننده تاکسی عماد قویدل,راننده تاکسی خواننده,راننده تاکسی از عماد قویدل,راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی,راننده تاکسی فیلم,راننده تاکسی در کیش,راننده تاکسی مهربان,راننده تاکسی باحال, نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:04

صفحه بندی