هفته گذشته اقایی رو که یکی از دوستان به قصد ازدواج معرفی کرده بود ملاقات کردم و واقعا تا دو سه روز از ازدواج که هیچی از زندگی هم سیر شدم. پدیدهای بود. هیچ توضیحی راجع به حرفاش نمیتونم بدم و نمیتونستم بفهمم چه طور یه آدم میتونه تو یه جلسه به یکی اینقدر اعتماد کنه که و نترسه که طرف اون چتها رو به کسی نشون بده. یا از اعتماد به نفس زیاد بود یا حماقت زیاد. اینقدر حالم گرفته بود که یه عالمه چیز میخواستم تو هفته بنویسم و همهاش یادم رفته و حتی این نوشته رو هم میخواستم طور دیگهای بنویسم که اصلا دل و دماغشو ندارم.
یادم نمیاد تو زندگیم اینقدر احساس تنهایی کرده باشم. یه جور تنهاییه که با رفقا و خویشاوندان و ... برطرف نمیشه. عجیبه.
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش