خرید بک لینک

بارها تصمیم گرفته ام که تا وقتی کتابی به پایان نرسیده راجع بهش ننویسم همچنین وقتی که آدمی رو کامل نشناخته ام. ضمن احترام به کل کتاب کآشوب، که به تازگی راجع بهش نوشته بودم از یه جایی به بعد کسل کننده شد و البته یه خاطراتیش یه کم دم دستی بود دیگه.

راستش اینه که خیلی از آدمایی هم که راجع بهشون نوشته بودم , تو زرد از آب در اومدن.

اما

هفته پیش مکالمه با سه چهارتا رفیق در فضای مجازی و البته دو سه تا از رفقای دبیرستان و بچه های فامیل حالم رو خیلی خیلی خوب کرد. دلم میخواست همیشه همین طوری بود. ولی خب نیست دیگه. صبح با اکراه زیاد بعد از یک هفته اومدم اداره. با آدمایی که فیلمی که روی پرده است رو به صورت قاچاق دیدن و با وجود اینکه صاحبش می گه که رضایت نداره خیلی هم خوشحالن سرو کله زدم و تازه بعد از تذکر من که هنرمندای بیچاره همین یه ممر درآمد رو دارن یا فیلمو نبین یا پولشو بده با لبخند گل و گشاد می گن تا حالا حلال عمل کردیم چیزی نشده یه کمیم حرام عمل کنیم ببینیم چی می شه. و بعد بدون اینکه یادش بیاد که 12 نفر از اعضای خانواده اش از زمان شاه تا کنون با داشتن حداقل مدرک تحصیلی مورد نیاز صرفا بعلت پاچه خواری وارد شرکت شدند و دو سه تا آپارتمان در جاهای مختلف شهر داره و همچنین ویلای درست و حسابی در شمال, شروع می کنه به نظام بد و بیراه گفتن و کماکان منتظره مردم بریزن بیرون اینا برن اونا بیان که دوباره بهش بیشتر خوش بگذره.

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

صفحه بندی