حتی چند لحظه فکر کردن به اینکه همه چیز... هرررآنچه در عالم است در دست اوست... ابهت , شکوه, عشق و تعالی و اوج را هرچند برای لحظاتی کم برایت تداعی می کند و در این اوج که هستی ناگهان باید نام انسانی دیگر کنار آن عظمت و بزرگی بیاوری. "محمد". حسودیم شد وسط نماز.
چرا نباید حسادت کرد؟
خصوصا اگر سالهای سال عبادتش را کرده باشی و هییییچ چیییز را جز او ندیده باشی. چه حالی داشته ابلیس آن لحظه که به او گفته شده به کسی جز "او" باید سر فرو آورد. چقددددر شکسته است. خرد شده است. زحماتش را به باد رفته می دیده. چه حال بدی داشته...
بیچاره ابلیس!
هنوز هم عاشق است و عاشقی با بندگی توفیر دارد. عاشق حسادت می کند دلش توجه معشوق را می خواهد و بس... چه حالی داشته ابلیس آن لحظه... چه حال نزاری داشته...عاشقی بیچارگیست.
بیچاره ابلیس
بنده گی به همراه عاشقی فناء در "او" را طلب می کند. هر آنچه داری را طلب می کند. حتی خودت را. تا جایی که به جز "او" هیچ چییز و هیچ کس را نبینی و نشنوی. آن وقت سر فرو آوردن بر آنکه "او " می گوید با سر فرو آوردن در مقابل "او" هیچ توفیری ندارد...
که یکی هست و هیچ نیست جز او... وحده لا اله الا او
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش