گاهی وقتا می شه که یه مطلبی رو میخونم یا فیلمی رو می بینم و خیلی باهاش حال نمی کنم و شاید حتی فکر می کنم :" خب که چی!؟" ولی گاهی موقعها، مدتها بعد وقتی یه گوشه ای نشستم دارم یه کار دیگه می کنم یهو یه طوری یه سری مطالب مثل تکه های پازل میاد به اون تکه بزرگ که همون مطلبی بوده که قبلا به نظرت چرند میومده چسبیده و دیدم که اع! عجب پس این بوده قضیه. البته اصلا منظورم این نیست که هرچرندیو باید خوند یا دید چون یه روز یه جا به دردت می خوره. ولی بعضی چیزا هست از آدم های بزرگ که اون موقع که می خونی فکر می کنی خب چرا همچین آدمی همچین چیز بی معنی ای نوشته ولی بعدها می بینم همون چیز بی معنی یه جایی گوشه موشه ها خونه کرده که یه سری چیز میز دیگه بهش اضافه بشه و بیاد جلوت اون "نقش" باشکوه و شاید قبلا وقتش نبوده که بیاد. از این مدل چیزها یکی 100 سال تنهایی مارکز بوده که بعد از اینکه خوندم کللی به خودم فحش دادم که مگه مجبور بودی بخونی آخه؟ ولی چند سال بعد فهمیدم که منظور کتاب چی بوده تازه. یا مثلا چند وقت پیش رمان" پیرمرد 100 ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد " بود که بعد از اینکه به زور خوندم و تموم شد به دلم نشست و کنج دلم موند حتی! بعضی چیزا هم کاملا برعکسه فقط در یک شرایط خاصی لازم و دلچسبه و شاید سالها بعد به نظر آدم سطحی و پوچ بیاد ولی اون موقع که باید، به داد آدم رسیده. مثلا فیلم شمعی در باد در دوران نوجوانی من فوق العاده به دلم نشست و خوشم اومد و تاثیرشو اون موقع روم گذاشت هرچند الان به نظرم فیلم چندان جالبی نمیاد. یا مثلا آثار شریعتی. اون موقع که می خوندم توش غرق می شدم. پرواز می کردم. و عجیب تاثیری ماندنی در روح و جانم گذاشت. حتی اگر الان همه عالم و آدم ازش بد بگن یا خودم دیگه مثل قبل با آثارش پرواز نکنم.
همه ی این صغری کبری چیدنا برای این بود که بگم:
امروز وقتی با بی میلی تمام به رستورانی نزدیک محل کار رفته بودم که غذا بخرم و برگردم، پشیمان شدم و همانجا در سالن رستوران نشستم پشت به تعداد زیادی از آقایان حاضر در سالن, مشغول خوردن غذا شدم. نمی دانم چه شد یاد یک رباعی خیام افتادم که صبح یک نفر در اینستاگرام گذاشته بود. یادم نمی آمد شعر خیام چه بود اما یادم آمد که در مصرع دوم واژه " عدم " بود. ناگهان یادم افتاد به کتاب پنج اقلیم حضور جناب آقای شایگان (که چند وقت پیش قسمت خیامش را خوانده بودم و آن موقع فکر کردم که نوشته ی جناب شایگان تاثیر چندانی در نظر من راجع به خیام نداشته و همان تعریف سطحی و کلیشه ای از خیام در ذهنم ماند) . یکهو یادم افتاد در کتاب برای "عدم" دو تعریف نوشته شده بود. یکی همان تعریف رایج و دیگری تعریفی جدید و کاملا متفاوت. ذهنم پله پله رفت و کلیت نوشته باز برایم مرور شد و ناگهان آن چیزی که باید، در ذهنم نقش بست و تازه فهمیدم منظور استاد چه بوده (البته در حد فهم خودم). و این شد که دیدگاهم نسبت به "حکیم خیام" و مفهوم "در لحظه زندگی کردن" تغییر کرد و شد آنچه شد.
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش