خرید بک لینک

ترجیح میدادم روزهای مشخصی رو به دید و بازدید عید می گذروندم . مثلا 5 روز اول و بقیه اشو هر طور که دلم می خواست می گذروندم. آدما متفاوتن طبیعتاً! یه سری وقتی متوجه گذر عمر می شن حس نوستالژیشون گل می کنه و دلشون می خواد مهمونی برن و بیان و اینا ولی من اصلا این طوری نیستم. وقتی حس می کنم که زمان داره زود می گذره دلم می خواد هرکاری دلم می خواد بکنم. حوصله ام نمیاد دیگه به این فکر کنم که این ناراحت بشه اون ناراحت نشه باب میل این رفتار کنم باب میل اون رفتار کنم. دیروز این کارو کردم و به شدت پشیمونم. تا عصر خونه موندم به این دلیل که برادر گفته بیشتر پیش هم باشیم چون بقیه روز رو یا سر کاره یا با خانمشه! گفتم عصر بزنم بیرون. عصر هم هی مهمون داشتیم. پدرم هم یه رفتاری داره که وقتی مهمونا نشستن میره یواشکی غذا سفارش میده! و مهمونا هم بعضی وقتا ناراحت میشن خب! چون ما از اون ور نمیریم خونه شون شام بمونیم! و دیروز همه این اتفاقا زمانی افتاد که من داشتم طبق برنامه زبان می خوندم. بعدم مهمونا طبیعتا وقتی شام سفارش میدی یهو! بیشتر می مونن دیگه . ضمن اینکه وسط مهمونی بابام هی به من اشاره کرد برو دفترچه تلفونو بیار منم هر طفره رفتم آخرش اینقدر گفففت که مجبور شدم بیارم. بعد می گفت که برو از تو اتاق یواشکی کباب سفارش بده!!! چرا؟ چرا من؟ اینا همه در شرایطی بود که روز قبلش دقیقا از همون تهیه غذا برای مهمانهامون ( که البته از اون مهمونایی بودن که آدم خوشش میومد از رفت و آمد باهاشون و با هم ندار هستیم) غذا سفارش داده بودیم و تازه ظهر اون روز باقیمونده اون غذا تموم شده بود. همه اینها در شرایطی بود که خانم مهمان به شدت فضوله و تمام مدت چشمش به دهن ما بود و تازه به من اشاره می کرد که یعنی دارم می بینم که نمی ری غذا سفارش بدی!! و البته با سر یه تعارفی هم زد که نه نمیخواد بری! خلاصه که سفارش دادیم و شد آنچه شد. کل یه روز با یه هوای فوف العاده که می تونست خیلی جذابتر تموم بشه به فنا رفت. این ممکنه خیلی ساده و مسخره به نظر بیادا! ولی وقتی سی و خرده ای سال از زندگیت عیدهاش اینطوری باشه دیگه از یه زمانی به بعد آدم حس می کنه چقدر وقت داری تلف می کنی. جایگزینش هم خیلی خواسته ی عجیب و غریبی نیست اگه خانواده توقع پذیرایی برای هر مهمون رو نداشته باشن و به نظرشون بد نیاد اگه وقتی مهمون میاد من خونه نباشم و نیازی نباشه توضیحات عجیب غریب به مهمون بدن.

باورتون نمی شه چندبار خونه دوست بابام رفتیم بچه هاشون تو اتاق بودن بیرون نیومدن بعد من یه بار میخوام تو بازدید از همون دوستان مامان بابامو همراهی نکنم مامانم به این فکره که چه توضیحی بدم برای نیومدن من باید به اونا بده که بد نباشه!!!!

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 7:54

صفحه بندی