خرید بک لینک
د ! بنویس دیگه لعنتی!

آخه چرا هر چند هفته یکبار مینویسی ؟ چرا یکهو شروع کردی به اینطور نوشتن؟ چرا من اینقدر از جمله جمله ی نوشته هات لذت می برم؟چرا اینقدر دیر به دیر عکس میذاری؟ چرا همه اینقدر منو منتظر میذارن؟ چرا این روزا اینقدر منتظرم؟ چرا به اتفاقایی که مطمئنم نمی افته امیدوارم؟ فکر می کردم آدم هرچی بزرگتر میشه کمتر این دچار این حس میشه . پس چرا من این طوری شدم؟ اینا همش تقصیر توی لعنتیه! لعنتی

پی نوشت:

این روزا همش خودمو با این حدیث دلگرم میکنم. دلگرمی الکی! انگار که مثلا این حدیث نبود من اظهار میکردم چیزیو که نباید:

مَن عَشِقَ فكَتَمَ و عَفَّ فماتَ فَهُوَ شَهيدٌ( هر كه عاشق شود و عشق خويش را كتمان كند و پاكدامنى ورزد و با اين حال بميرد، او شهيد است.)

و بعد زمزمه ی این شعر :

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن/ تا کجا چشم به این جاده فراموشش کن

دست بردار از او خاطره بازی کافیست / فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز / دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش / دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست / اتفاقیست که افتاده فراموشش کن

عاجزانه ازتون میخوام دعا کنید از این حال لعنتی بیرون بیام خیلی طولانی و غیر قابل پیش بینی بود این وضعیت. اصن فکر نمیکردم اینقدر دچارش شم

برچسب: لعنتی ترین حوالی,لعنتی,لعنتی به انگلیسی,لعنتی من دیدمت,لعنتی های بی آبرو,لعنتی دوست دارم,لعنتی ها,لعنتی گوشی رو بردار,لعنتی خنده دار,لعنتی برگرد, نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:04

صفحه بندی