امروز یه روزی بود که دلم میخواد فردا خیلی زیر و رو بازی کنه روزگار !و آرزوی خیلی بعیدی دارم که یکسری از آدمایی که امروز باهاشون مراوده داشتم، فردا بدجور بازی بخورن. و دلم میخواد که این فردا آینده دور نباشه. همین فردای عادی باشه. فردا سه شنبه.
امروز کارم که با تلاش و استرس زیاد و ناموفق تموم شد ( و بهتره بگم تموم نشد!) همکارم گفت عیب نداره فردا با حوصله انجام بده. نمیدونست من دوست داشتم امروز کار تموم بشه که فردا دوباره با دو گروه که یکیشون شارلاتان و شلوغ کن پدرسوخته هستن و دیگری موذی و تنبل و پدرسوخته هستن سرو کار نداشته باشم. ولی نشد!اصلا به طرز عجیبی نشد! چند تا کار مهم و خیلی مهم بود که هیچ کدوم نشد با اینکه برای همهاشون خیلی دویدم. هنوز در استرس و تعجبم.
گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود.
وضعیت کارم طوری شده که اگه انجام بدم با یه سری گرگ و هفت خط همکاری کردم و اگه انجام ندم با یه سری گرگ و شارلاتان دیگه. اگه سریع انجام بدم کار یه سری آدم فلان رو تسریع کردم و اگه تنبلی کنم به نفع یه سری آدم فلان دیگه عمل کردم.
و یک کار بیرون از شرکت در خصوص واریز برای مهاجرت داشتم که همه برنامه امروزو روی اون چیده بودن و از صبح با استرس اینکار بیدار شدم اما هرررچی تلاش کردم نتونستم برم جایی که باید میرفتم.
که داند به جز ذات پروردگار...
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش