دو روز میخوایم زندگی کنیم چرا اینقدر باید دغدغه داشته باشیم. همه به من می گن: تو که دغدغه نداری. دختر مجردی! چه دغدغه ای داری؟! چرت و پرت می گن. آدما که از زندگی آدم خبر ندارن چرا نظر می دن؟ و مساله دیگه اینکه اگه اگه این مدل زندگی به نظرشون خوب و ایده آله مگه مریضن ازدواج می کنن و صاحب فرزند می آرن؟
هفته پیش حال خوشی نداشتم. با اینکه مادر و پدرم و مخصوصا پدرم همیشه اصرار می کردن که پرونده مهاجرتی تشکیل بدم، وقتی قضیه جدی شد و مقدار زیادی پول پرداخت کردم انگار تازه فهمیدن چه خبره و خیییلی حالشون گرفته شد. یه چیزایی می گفتن که توی دلم هی خالی شد. اصلا فکر نمی کردم این طور بشه. بعد از دیدن این واکنش تازه انگار خودم فهمیدم چه خبر شده و چه کردم. کلا انگیزه امو از دست دادم. حالم بده. در شرایطی که باید بشینم بکوب زبان بخونم تا شاید امتیاز بیارم و مرحله اول رو بگذرونم و پول زیادی که دادم حروم نشه، باید برم دنبال مدارک دانشگاهیم و.... اینقدددر محل کار، کار پیش اومد که حال برگشتن خونه رو هم نداشتم.
دیروز دوتا از رفقامو دیدم و بهشون قضیه رو گفتم. نمونه هایی از مهاجرت برام آوردن که به نظرشون میومد نمونه های موفقین. نمونه هایی که رفتن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکردن. طوری که مادر و پدرشون حتی نتونستن تو عرویسشون شرکت کنن. و دیگه همدیگه رو ندیدن. این نمونه موفقه آیا؟! این زندگی قشنگه؟
اما از اتفاقات عجیب غیر قابل انتظار اینه که بسیاری چیزهایی که همیشه برام عادی بودن و گاهی حتی خسته کننده این روزها برام با ارزش شدن و خواستنی. چون دیگه به نظرم دائمی نیست و موقته. قدر همه شونوبیشتر می دونم. خیلی عجیبه. خیلی از چیزها برام زیباتر شدن. مبدونم مسخرخه است و هنوز نه به داره نه به باره اما این پیامد برام جالبه و لذت بخش
لطفا برام دعا کنید.
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش