ساعت پنج و بیست دقیقه صبح است و من بیش از یک ساعت است که بیدارم. ناگهان با استرس از خواب بیدار شدم. سردم بود. سرد است. این روزها برای اولین بار معنای کنار هم قرار دادن سیاهی و سرما را می فهمم. این روزها اینقدر مضطربم که انگار هر قدم که بر می دارم منتظرم مین زیر پایم منفجر شود و البته خوشحالم که نمی شود! دو روز دیگر مراسم عقد برادرم است. وصالی که راستش عقلانیتی در آن نمی بینینم و آینده برادرم را روشن نمی کند.به اضطراب و تعلل مادر و پدرم کاملا حق می دهم. اما عشق، عقل سرش نمی شود. من اما چند وقتی می شود که دیگر عشق که هیچ، حتی خیال هیچ عشقی را در سر ندارم. خیال هیچ کسی ذهن و روحم را گرم نمی کند. این روزها از فرق سر تا نوک پاهایم یخ کرده اند . کشوری که درخواست داده ام مرا به غلامی بپذیرد چند روز پیش در خبرهایش آمده بود که : اگر دیدید گوشتان از سرما افتاد، نترسید گوشتان را بردارید و ..... این را دوستی به من گفت که پیشش رفته بودم برای مشورت. گفت: برو، اینجاهم دیگر خورشیدش گرمت نمی کند. می ارزد که گوشت را که از سرما افتاده بگیری دستت و به راهت ادامه دهی !
کشوری که درخواست داده ام مرا به غلامی بپذیرد سرد است و سرد است و سرد است. هشدار داده که نگذارم خیال هیچ کسی گرمم کند. اگر خیال عشقی در سر بپرورم و به وصال منجر شود امتیازهای غلامیم همه بر باد می روند. باید تا چند سال آینده که پرونده پیش می رود، عاشق نشوم! که عشق خوذش مانع سرما است و دلیل ماندگاری و اگر به وصال منجر شود امتیازهای غلامیم برای کشور نه دوست و نه همسایه، برای کشور سرما، همه به باد می رود. غلام عاشق به کارشان نمی آید!
من همیشه در تصمیم های بزرگ (و گاهی حتی کوچک) زندگیم بین عقل و عشق، عقل را برگزیدم. اما این بار سرمای عقل و منطق دارد مغز استخوانم را می سوزاند.
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش