خرید بک لینک

اینقدر دلم تنگ شده بود که گفتم بیام یه چی بنویسم.

این چند وقت هم دلم می خواست بنویسم هم نوشتنم نمیومد. البته اتفاقات عجیب غریب هم کم نیافتاده. مرداد ماه می رفتم کلاس زبان مجدد با عزیز و همون تیچر فیلم کلاس داشتم که یهو وسطش هر دو شون عوض شدن. ظاهرا موسسه معلم اعزام می کرده به جاهایی که قرارداد داشته. معلم فیلمو که فرستادن یه جا دیگه وسط ترم!! عزیز هم قهر کرد دیگه نیومد. و یه معلم فرتوووت فرستادن جاش که نه اون صدای ما رو می شنید نه ما صدای پیر و خسته ی اونو. ضمن اینکه به هیچ وجه توانایی تدریس زبان حداقل تو اون سطح رو نداشت. منم دیدم که نرفتنم از رفتنم بهتره. عزیز رو در اینستا پیدا کردم و پرسیدم چی شده که چون کلا مثل سنگ درونگراست هیچی نگفت ولی چند روز بعد پیام داد که در منزلشون کلاس برگزار می کنه و در جواب این حرف من که:" اگه جاتون خیلی خصوصیه من نمی تونم بیام" گفت:" من با مامان بابام زندگی می کنم و اونام هستن به هرحال اگه معذبی با دوستات بیا!" و کلا خییییلی اصرار داشت که کلاس رو چند نفره برگزار کنه که من هم به لحاظ مالی بتونم تامین کنم. فکر کردم که خب اون الان شاگرد میخواد و منم که بالاخره می خوام برم کلاس بنا بر این با خانواده صحبت کردم و اجازه گرفتم البته برای گذراندن دوره آیلتس و با یه عالمه دلشوره رفتم سر کلاس. ولی کلاس به اون شکل نبود که تصور می کردم. اتاقش بود که تخته وایت برد گذاشته بود و یه طرف ال سی دی بزرررگ که تقریبا همه کارا رو با همون ال سی دی انجام میداد. خیلی مستاصل بود. ناراحت شدم براش. انگار که پشیمون باشه از بیرون اومدنش. البته با شناختی که ازش داشتم فکر می کردم که دیر یا زود این کارو می کنه. ولی دیگه نه وسط ترم!!

یه چیزیو فکر نکنم تابحال گفته باشم. عزیز یه اتفاقای بدی سال 88 براش افتاده. تو همون جریانات سیاسی. بعد ودیعه سربازی گذاشته رفته که دیگه برنگرده ولی نتونسته بمونه از بسسسس دلتنگ شده(سر کلاس می گفت براش مثل زندان بوده) بی خیال ودیعه شده و چون از تایمی که ودیعه تضمین می کنه بیشتر اونجا مونده و مدرکش هم گویا مورد تایید کشورمون نبوده( مدرک نمی دونم چیچیه موسیقی داره) هم ودیعه اش پریده هم برگشته رفته سربازی. اوایل تو موسسه خیییلی نگران بود که شغلشو از دست نده و با کوچکترین ارتقایی کلی خوشحال می شد. برای همین خیییلی ناراحتش شدم وقتی فهمیدم زده بیرون از موسسه. احساس کردم که خیلی خودشو سرزنش می کنه که نمی تونه هیچ جا دووم بیاره.

یک طرف اتاقش وسایل موسیقی الکترونیک هست و یه طرف دیگه اش کتابخونه پرررر از کتابای به درد بخور که من خیلی دوست داشتم. اتاقش کوچیکه و من نمی دونم چه طور اصرار داشت من با چند نفر دیگه برم. شدیدا وسواس نظم داره. احتمالا به علت اتفاقاتیه که براش افتاده. طوری وسواس داره که یک روز هم نمی تونم کلاس رو جابجا کنم یا نرم. به هم می ریزه. وسایل موسیقیش رو با خطوط میزش و موزاییک ها موازی چیده و مواظبه که این توازن به هم نخوره. یه بار ازش پرسیدم که شما همیشه اینقدر مرتبید؟ و گفت بله و بعد قضیه مواری بودن زو توضیح داد!!! الان حدود دو ماهه که دارم می رم. ولی واقعا دیگه خسته شدم و فکر می کنم باقیشو باید خود آموز برم جلو. از طرفی نگران عزیز هستم. میدونم به من ربطی نداره ولی وضعیتش برام قابل درکه. احساس می کنم وضعیت رفتاریش نسبت به ماه پیش خیییلی بهتر شده احتمالا چون وضعیت روحیش بهتره.گرچه درست مثل روز اول جدیه و وقتی داره با من حرف می زنه فعل ها رو جمع می بنده و کوچکترین رفتار دوستانه ای نداره باهام. چون کاملا از دو دنیای متفاوتیم البته.

انتظار داشتم خونه شون خیلی با ما فرق داشته باشه. خییلی مجلل باشه و خانواده وک و ولویی داشته باشه راستش اصلا و ابدا فکر نمی کردم با خانواده زندگی کنه. ولی کاملا حس خانواده امن ایرانی داشتن رو در خونه می شه دید. خونه شون خیلی شبیه خونه ماست. مامانش خیلی مهربونه و پدرش خیلی قدبلند و خوش استیله با موهای کاملا سپید. جلسه اول هردوشون رو دیدم.و یه چندباری مامانش در رو برام باز کرد. و دیگه فقط صداشون میاد. چون موقع رفت و آمد من به مامان باباش اطلاع می ده که برن تو اتاق! نمی دونم چرا. بینهایت به پدرش شبیهه و بییییینهایت عاشق پدرشه! همه ی مثالهاش سر کلاس، پدرشه. پدرش جدی و مودبه درست مثل خودش. گاهی حس می کنم اینکه نتونسته اونور آب دوام بیاره دوری از پدرش بوده و اینکه نمی تونسته برگرده پدرشو ببینه.

الان که دارم می نویسم اصلا حال و حوصله کلاس فردا رو ندارم و مشقهام رو ننوشتم. خواندن آیلتس خییلی با کلاس جنرال فرق داره و خیلی سنگین تره. نیاز دارم فکر کنم. نیاز به استراحت دارم. امیدوارم بتونم بعد از این چند جلسه باقیمونده بگم که دیگه کلافه ام از کلاس زبان رفتن و امیدوارم بفهمه که مشکل اون نیست من دیگه حالشو ندارم. امیدوارم واقعا امیدوارم که به یه ثباتی برسه زندگیش.

عجب نسل سرگردانی شدن این دهه شصتی ها!

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی