خرید بک لینک

بچگیهایم, هر جمعه ساعت 4 از شبکه یک سیما یک فیلم سینمایی پخش میشد. و من همیشه میدیدم. یکی از فیلم ها که اسمش خاطرم نیست اما تلخی اش هنوز به کامم هست فیلمی بود که یک زن و شوهر جوان وارد خانه ی یک خانواده میشدند دلیلش را یادم نیست انگار مدتی همسایه بودند و بعد کم کم به هم نزدیکتر شدند و آشناتر انتهای فیلم معلوم شد که آن زن و شوهر جوان مامور امنیتی بودند و من هرگز, هرگز این حس شرمساری آن دو مامور را زمانی که ماموریتشان تمام شد و زن و مرد آن خانواده را تحویل میدادند یادم نمیرود. وحشتناک بود.با خانواده ای زندگی کنی. اعتمادشان را جلب کنی. هیچ جرم اخلاقی نداشته باشند و مجبور باشی تحویلشان دهی.انگار رفقایت را لو می دهی. این یعنی خیانت اما آنها مامور بودند و معذور و چقدر شکستند آن لحظه و چقدر این آدم ها نمیتوانند خودشان باشند.

چند سال پیش برادرم در نزدیکی خانه مان-جایی در مرکز شهر- مورد زورگیری قرار گرفت. چند وقت بعد هم زورگیر و دارو دسته اش را که باندی به هم زده بودند گرفتند. برادرم و بقیه ی قربانی ها رفتند برای شناسایی. خبری از مال از دست رفته نبود و نهایتا تصمیم به بخشش گرفتیم. در این گیر و دار و رفت و آمدهای کلانتری برادر تعریف میکرد که مامور آگاهی پسر جوان میکروبیولوژی خوانده ای بود که همان طور که با من ( برادرم) صحبت میکرده مشت و لگدی هم به مجرمین میزده. آنزمان برادر برای بخشش دو دل بود. شوک بزرگی به او وارد آمده بود زورگیری با قمه! داشتم با او صحبت می کردم راجع به بخشیدن پسر زورگیر. از او پرسیدم تو دلت برای او نمیسوزد؟ دلت برای دزدی که دستگیر میشود نمیسوزد؟گفت می دانی من دلم برای که میسوزد؟من از همه بیشتر دلم برای مامور آگاهی میسوزد! دلم برای او خیلی میسوزد. راست میگفت چقدر مامور آگاهی, چقدر قضات، چقدر زندانبانها, چقدر بازجوها چقدر من که هرروز باید به جوانانی برای پرداخت صورتحسابشان می آیند و میدانم که حق با آنهاست اما کاری از من ساخته نیست ، چقدر همه ی ما که هنوز هم روحمان را داریم و هم میخواهیم به وظیفه ی مان عمل کنیم و هم میدانیم که خیلی اوقات حق با طرف مقابل است اما ما چون ماموریم و معذور نمیتوانیم کاری انجام دهیم, چقدر همه ی ما بیچاره ایم.

این روزها فکر میکنم دلم برای بازرس ژاور در بینوایان بیشتر میسوزد تا ژان والژان

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:04

صفحه بندی