خرید بک لینک

یک آقای لیدر طبیعت گرد در صفحه اینستایش تصویر دل انگیزی از یک منظره طبیعی سبز مه گرفته با کلبه های فسقلی گذاشته و نوشته:" فکر کن، تو یکی از این کلبه ها یه فنجان چای گیلان تو دستت باشه و با نفس های عمیق ریه هاتو پر از هوای ناب کوهستان کنی..." فکر کردم من می تونم تو این شرایط این طوری زندگی و فکر کنم؟ پاسخش واضح بود و زیاد نیازی به تعمق و صرف وقت نداشت...اصلا! من اصلا نمی توانم. باید حد اقلی از حساب بانکی مطمئن داشته باشم، شغل ثابت با درآمد خوب داشته باشم، خیالم از اوضاع سلامت و اقتصاد اطرافیانم راحت باشد بعد شااااااید بتوانم همچین پستی بگذارم. شرایط برای هردوی ما یکیست و شاید حتی درآمد و ثبات زندگی من از او بهتر باشد. اما او آرام است و راضی و با ایمان و توکل و من....

من کارمند شده ام. کارمند ناامیدی که هیچ وقت دلم نمیخواست باشم. کارمند ناامید و نگران. کاش ایمان و توکل داشتم تا قدری از این همه اضطراب همیشگی ام کم میشد. کاش عقل معاشم قدری به احساسات و عشق و ایمان و توکلم مجال می داد. انگار وقتی روزی ات را روزانه و کم کم به دست بیاوری خدا را بیشتر احساس می کنی تا اینکه خودت را تا ابد مدیون سازمانی بدانی که در آن کار می کنی و فکر کنی بدون آن هیچ نیستی. همین است که اینجا آدم ها حسابی زور خودشان را می زنند که بعد از 40 سال کار کردن بازنشست نشوند چون احساس می کنند به درد هیچ جایی نمی خورند.

انگار در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی خوانده بودم که: "در سازمان های دولتی افراد به جای اینکه به ازای کار حقوق بگیرند، به ازای عمر گذراندن بیهودن در سازمان حقوق می گیرند" (چون کاری هم انجام نمی دهند) (نقل به مضمون)

همین الان که اینها را می نویسم همکارم آمده بود و از وضعیت فرزندانش می نالید که هردو دانشگاهشان تمام شده و در منزل تشریف دارند. چون کار نیست!زندگی ام شده هرروز این حرفها را شنیدن و نا امید و نا امید تر شدن به جای امید داشتن و تلاش کردن.

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی