هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو، افسانهای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی؟
ز هستی، نصیبم بود درد بینهایت
چنان نی، ندارم سر شکوه و شکایت
چرایی غمین، اقامت گزین به درگاه میفروشان
گریز از محن، چو من ساغری بزن، ساغری بنوشان!
این روزها راه می رم و این شعر رو دائم با خودم زمزمه می کنم. یه سریالی پخش می شه (به نام نجوا) که بازیگرانش همه بازیگرای باحال و کارکشته تئاتر هستن. دیالوگهاش هم بیشتر شبیه دیالوگهای تئاتره . تقابل دو قشر فرهنگی ( نسل قدیمی فرهنگی اعم از کتابدار و ناشر و ... متولد دهه 30 حدودا) و بیزینس هست. هر دو دنیای هم رو می فهمند اما راه متفاوتی رو انتخاب کردن. یعنی شخصیت های بیزینسی که نشون میده دلالای بی تربیت و یا بازاریای سنتی نیستن. اتفاقا اونها هم عمیق هستن و تحصیلکرده. خلاصه که یکی از شخصیت هاش (سجادافشاریان) دائم شعر بالا رو زمزمه می کنه. صداشم خیییلی خوبه. واسه همین ویرم گرفت که حفظش کنم . فکر نکنم قبلا گوش کرده بودم بهش. بچگی و نوجوانیم حوصله ی گوش دادن به بنان رو نداشتم. به نظرم زیادی آروم بود. اما الان فکر می کنم فوق العاده است. دنبال نتهاش می گردم اگه برای سنتور موجود باشه. پ ن:
1- شاعر شعر بالا اسماعیل نواب صفا هست.
2- یکی دیگه از نقشهای سریال رو خیییییلی دوست دارم. نقش یه وکیلیه که هم عقل هم عشق.از اون شخصیت های ناب. نه سادگی و بی تجربگی کتابدار رو داره و نه مثل تاجر الماس ولع مال داره. نقشش رو آقای مسعود کرامتی بازی می کنه.
خیلی دیره برای اینکه پیشنهاد بدم این سریال رو ببینید.
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش