دوستی مادر و پدرم با مادر و پدرش از عمر ما قدیمی تر است و به قبل از تولد ما بر می گردد. دوست خانوادگی هستیم در واقع. زود ازدواج کرد. دانشگاه آزاد یکی از شهرهای اطراف تهران یک رشته ای که خیلی کاربردی ندارد (و خواندنش در آن دانشگاه وقت تلف کردن بود) قبول شد. نرفت. پدرش مخالف دانشگاه رفتن دختر بود و وضع مالیشان هم طوری نبود که بخواهد هزینه اش را پرداخت کند. ترجیحشان این بود که همان پول را برای جهیزیه ذخیره کنند. البته پدرش کلا با دانشگاه میانه ی خوبی ندارد چون اعتقاد دارد ممکن است مغز بچه ها شست و شو داده شود! شوهرش مرد بسیار خوبیست. بعد از ازدواج دانشگاه رفت و دو سال بعدش هم بچه دار شد. مادرش اصرار می کرد که زود بچه دار شوند. هر وقت من می دیدمش غر می زد. غر غر غر. به مادرش خرده می گرفت که تو مرا مجبور به فلان کار و بیسار کار کردی. می دانستم که خودش هم اهل این حرفها هست از همان دبیرستان چشم و گوشش خوب کار می کرد. اما خب هی غر میزد که من میخواستم برم دانشگاه. خوشبحالت که ازدواج نکردی. خوش بحالت که بچه دار نشدی خوش بحالت... خوش به حالت... دیشب عروسی برادرش بود. برادرش متولد 75 است. دوباره دیشب گفت: دم به تله نمی دی هیچ کاریم نمی کنی چرا من باید اینهمه درگیر بچه اینا باشم، تو نه و البته یک عالمه حرفهای خاله زنکی دیگری من باب مادر شوهر شدن و خواهر شوهر شدن و از این دست خزعبلات! دیشب به خانواده گفتم من خسته شدم از بس از بچگی حس می کردم به من حسودی می کند. خانواده پاسخی دادند دندان شکن: او می خواهد تو احساس ناراحتی نکنی که تا بحال ازدواج نکردی!!! ( درواقع منظورشان این بود که احساس ناراحتی نکنی که شوهر گیرت نیامده!) راست می گفتند. به قبل تر نگاه کردم دیدم یک بار پدر همین دوستم با نگاه چنان دلسوزانه ای به من چشم دوخت و گفت: انشا الله بخت تو هم باز بشه !!!!!!!! به چند روز قبل نگاه کردم که مادرم هی الکی با من مهربان تر شده بود از وقتی برادرم که متولد 71 است قصد ازدواج پیدا کرده و این روزها درگیر مراسم (مسخره) مختلف در این مورد هستیم. یعنی او هم دارد برای من دل می سوزاند که شوهر نکردم؟!!! یعنی چرا واقعاً؟!!! اینقدددر این مساله مهمه؟ که من بشینم بهش فکر کنم که اینا همه دارن عروسی می کنن من نکردم؟!! اصلا به من ربطی نداره اونها طرز فکر و زندگی خودشون رو دارند و من سبک زندگی خودم . اتفاقا آدمیم که تنهایی و خلوتم برایم خیلی مهم است و اصلا زندگی ایده آلم زندگی متاهل با بچه و این جور چیزها نیست و اینکه راحت برای خودم می گردم فیلم میبینم و کتاب می خوانم خیییلی برام مهم تر از ازدواجه و بسسسیار لذت بخشه و دارم حال می کنم. نمی گم با ازدواج کردن مخالفم اصلا این منظورم نیست ولی واقعا نه اولویته و نه هدف! و نه من آدمیم که از تنهایی بترسم. ازدواج از دید من یک پیش آمده نه یک هدفی که بخوام براش برنامه ریزی کنم و تعجب می کنم چه طور اطرافیانم و نزدیک ترین هام این رو متوجه نمیشن!
یک نعمتی که لازم است خداوندگار عالم -در ایران به خصوص- به بنده هایش بدهد این است که در مقابل حرف های لغو کر باشیم. نعمت بسیار بزرگیست ! بیش باد!
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش