قرار نیست همهی تکههای پازلی که قراره بهش برسم و آخر زندگیم تحویلش بدم و برم رو از بین آدمایی از یک قشر خاص پیدا کنم. هر تیکه پازل ممکنه یه جا باشه. بین ادمایی با وضع اقتصادی متفاوت، باورهای متفاوت، ظاهر و فرهنگ متفاوت و خیلی هم متفاوت. هر تیکه اش یه جاست و اگه قرار باشه همیشه به یه قشر خاص بچسبم پازلم تکمیل نخواهد شد و ناقص تحویلش خواهم داد.کاش اون پازلی که قراره ببینمش و بفهمم قضیهی حضورم چی بوده ، تکمیل بشه و بعد برم. کاش یهرچیز درست و درمون تحویل بدم.
عجیبه که الان که یهو این مطلب به ذهنم رسید یه بیت معروف حافظ مثل اون اسکرین سیورهای قدیمی (که پونصد بار میچرخید و اون موقع آخر تکنولوژی بود) مدااااام داره تو مغزم میچرخه و من مجبورم بنویسمش:
در خرابات مغان نور خدا میبینم/ این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶ ساعت 18:43 توسط : عطا | دسته :
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش