نفهميدم كي از دستش دادم!
تو 1 هم رديف من نشسته بود و داشت بلند بلند با تلفن صحبت مي كرد. خوشحال بود و به راحتي خوشحاليشو با يه اتوبوس در ميون ميگذاشت. پشت تلفن گويا يك نفر راجع به نتيجه يه بيماري ازش پرسيد و داشت اطلاع مي داد كه رفع شده. از رديف من به رديف مقابل رفت و نشست كنار دوستش و همونقدر شاد و رها شروع كرد صحبت كردن. تل پارچه اي قرمز داشت. دامنش سورمه اي بود با پاپيون هاي درشت قرمز رنگ، جوراب قرمز، بلوز بافتني قرمز و يك مانتوي جلوباز مشكي، عينك و يك دوربين قديمي طور جذاب كه قرار بود به دوست ديگرش تحويل بده. وقتي حرف مي زد انگار نه انگار كه كسي دور و برش بود و وقتي مي خنديد. اصلا انگار به قصد بلند بلند حرف ميزد كه همه ببينندش. كه همه هيجانش رو همه ي لباسهاش رو همه ي اوننننهمه زيبايي و جواني و شادابي و رهايي رو همه ببينند. حواسش كه نبود گاهي زيرچشمي نگاهش مي كردم. حدود 18 تا 20 سال داشت. ياد خودم افتادم. من عاشق پوشيدن رنگ زرد جيغ بودم، قرمز جيغ، سبز پررنگ، آبي لاجوردي، گل گلي هاي هيجان انگيز و... آخرهاي دبيرستان اولين خريدي كه خودم انجام دادم يك كوله زرد مايل به خردلي بود و بعدتر كه وارد دانشگاه شدم يك شال زررررد جيغ كه هنوز دارمش. با آنكه خيلي آهسته مي آمدم و مي رفتم و بين كلاسها كتاب مي خواندم اما عاشق پوشيدن رنگهاي جيغ بودم و به جز دو موردي كه گفتم اجازه مانور بيشتردر رنگ نداشتم.
دوران دانشجويي عجيب خجالتي و عميق درونگرا بودم. از يك گروهي خوشم مي اومد كه از بس خجالتي بودم و كوچكتر از سنم به نظر مي رسيدم نتوستم بااونها ارتباط بگيرم. از طرفي خانواده علاقه اي به حضور من در جمع هاي مختلط نداشتند. يك بار از طرف همان جمعي كه گفتم دعوت شدم كه به ابيانه بريم. يك تور گروهي يك روزه كه خانواده موافقت نكردند. چيزهاي كوچكي هست كه ياد آنها نمي ماند اما ياد من مونده چون برايم بسيار مهم بوده و محروم بوده ام.
الان اصلا رغبتي به لباس پوشيدن هاي آن مدلي ندارم. نه اينكه فكر كنم براي سنم فلان است و مردم چه مي گويند چون حرف مردم بي اهميت ترين است. رنگ زرد رو هنوز خيلي دوست دارم اما نمي دونم چرا ديگه آن شور و هيجان رو اصلا ندارم.
در اوتوبوس كه بوديم از دوستش پرسيد:" الان پسره تو اين ايستگاه منتظرمونه؟" دوستش گفت: بايد باشه. به ايستگاه كه رسيديم پسري در همان حدود سن ديدم روي دسته صندلي ايستگاه يا يك همچين چيزي نشسته بود منتظر اون دو نفر. من هم همون ايستگاه پياده شدم اما مسيرم جاي ديگه اي بود و ديگه نديدمشون.
من نفهميدم اون همه رنگ و علاقه و شور و هيجان را كي از دست دادم.
اون دوران هرگز باز نخواهد گشت.
نفهميدم كي از دستش دادم.
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 10:24 توسط : عطا | دسته :
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش