خرید بک لینک

حدود سه ماه ديگر سي ساله مي شوم!

آشفته ام! اصلا احساس پيري يا يك همچون چيزي ندارم اما به شدت احساس مي كنم كه تغييرات اساسي لازم است در زندگيم بدهم و نمي دانم چه كنم. نه اينكه از راه آمده ناراضي باشم اما راضي هم نيستم. دلم مي خواست خيلي مستقل تر از چيزي مي بودم كه الان هستم. احساس دست و پا چلفتگي خاصي دارم. اختلافات و جر و بحثهايم با خانواده ام هرروز بيشتر مي شود و هم من هم آنها ناراضي هستيم.

سال گذشته براي اولين بار با كلي خواهش و اصرار و كلنجار با خانواده و بعد از اينكه مادرم نگذاشت با دو تا از دوستان مطمئنم بروم تركيه، تنهايي رفتم شيراز! آن هم منزل يك دوست قديمي. كه مثلا يك سفر مستقل در زندگيم انجام داده باشم.الان ماههاست كه تلاش مي كنم اجازه دهند با تور بروم يك سفر خارجي و نمي دانم چرا بايد براي بديهي ترين حقوقم اينقدر با خانواده، جامعه و .... بجنگم و اعصاب خودم و آنها را خرد كنم؟ همين عيد با يكي از دوستانم (كه يك خانم چادري هم هست اتفاقاو بسيار مذهبي و معتقد و 5، 6 سال از من بزرگتر) قرار كوه گذاشتم! توچال! اجازه هم گرفتم شب قبل از پدر گرام ، پدر هم اجازه دادند. ساعت 8 صبح ميخواستم راه بيافتم كه ناگهان داد پدر درآمد كه :" كجااااا ميرييييي اين وقت صبح! تو تعطيلي؟! وقتي نمياد دنبالت برا چي قرار گذاشتيييي؟! زنگ بزن بگو نميام!!" حالا آن بخت برگشته تجريش منتظر من بود. گفتم :"چيزي ندارد كه بيايد دنبالم خودش هم با مترو مي آيد و از مسيري بسسسييياااار دورتر از من " خلاصه كه با كلي اصرار رفتم و برگشتم و خيلي خوش گذشت. جالب اينجاست كه بعدش كه برمي گردم اصصلا به روي خودشان نمي آورند كه قبلش پدر مرا براي يك چيز كوچك در آورده اند!

بعد از مدت ها تصميم گرفتيم خانوادگي برويم مسافرت . مادر مي گويد كه با فلان خانواده فاميل هم همراه شويم حتما به آنها بگوييم و اين درحاليست كه بارها با آنها همسفر شديم و مسائل و مشكلاتي پيش آمده و من نمي فهمم وقتي ما تجربه ي اين مساله را داريم چرا بايد با ايشان به سفري مثل مالزي برويم واقعا؟!! مي گويم خب خودتان با آنها برويد! مي گويند چقدر آدم "نرو" يي شدي و همكاري نمي كني و... نمي فهمم مگر قرار نيست كه در سفر به آدم خوش بگذرد؟ آن هم من كه تا بحال هيچ سفر خارجي نرفته ام. خودشان دوتايي (مادر و پدرم) هم به زور سفر مي روند! مادرم دلش شور ميزند كه نكند براي دو تا بچه ي خرس گنده اش اتفاقي بيافتد. (دو سه باري هم كه دوتايي رفتند سفر مادرم به دليل اين دلهره اي كه دارد زنگ مي زند به فاميل و به خصوص مادر بزرگم كه او هم دچار وسواس و بيماري عصبي است اطلاع مي دهد. مادربزرگ مذكور هم نمي دانم چرا فكر مي كند كه ما وقتي تنهاييم مواد مخدر مصرف و با دوستان ناباب رفت و آمد مي كنيم! و روزي 20 مرتبه و هر مرتبه به اندازه 4 ساعت مارا نصيحت مي كند كه نكند دست از پا خطا كنيم. حالا همه مي دانند كه من و برادرم اصلا حال رفت و آمد نداريم و كلا هردويمان به شدت محافظه كار تشريف داريم!! )

هنوز نمي توانم اگر يك هفته در منزل باشم خودم غذا بپزم. نه كه تا بحال غذا نپخته باشم اما دستم گرم نيست براي اين كار از بس از نوجواني هر وقت خواستم اين كار را بكنم مادر بالاي سرم ايستاده و بكن نكن كرده . حتي براي يك غذاي كوچك كه مي خواستم امتحان كنم هم... و بعد كلا همه ي انگيزه ام را از دست دادم و چون همه چيز آماده بوده نيازي هم پيدا نكردم كه يكي از اساسي ترين نيازهاي زندگيم را خودم برآورده كنم!!

در جاهايي كه توانستم حسابي مستقل عمل كردم مثلا در محل كار يا تحصيل . حتي زماني كه كوچك بودم از خانواده ام نمي خواستم كه بيايند مدرسه و فلان چيز را به معلم بگويند. ديكته هايم را خودم مي نوشتم و امضا مي كردم و... الان خيلي ها را مي بينم كه حتي از من بزرگ تر هستن و در محيط كار وقتي مشكلي با رئيس يا مديرشان پيدا مي كنند با مادر، پدر يا شوهرشان مي آيند و آنها با طرف مقابل صحبت مي كنند. من به هيچ عنوان در مسائلي كه در اجتماع با آنها مواجه مي شوم وابستگي ندارم و بلدم از پس خودم بر بيايم و اتفاقا خيلي وقت ها خودم را درگير مسائل كردم كه ياد بگيرم چه طور از پس خودم بر بيايم با اينكه گاهي خييلي برايم سخت بوده. اما در زندگي شخصي نتوانستم و اين جديدا آزارم مي دهد.

احساس مي كنم هيچ فني بلد نيستم هيچ كار يا حرفه اي كه بتوانم با آن هركجاي دنيا كه باشم كسب درآمد كنم و شغلي كه دارم از روي شانس است و نه مهارت. تا اين سن هيچ تجربه عشقي نداشتم. از بس مي ترسم از واكنش خانواده. ظاهرا همه چيز خوب است من با جنس مخالف به راحتي در جمع هاي معمولي محل كار، فاميل در مورد مسائل روزمره صحبت مي كنم اما از هر نوع رابطه عشقي مي ترسم! شايد باورتان نشود دو سه بار خود خانواده افرادي را معرفي كردند براي ازدواج بعد كه خواستم كه مراسم معارفه در منزل نباشد و در كافه اول خودم با طرف صحبت كنم كلي بحث داشتيم ! بحث سر اين بود كه نكند طرف مرا گول بزند و من يهو از او خوشم بيايد!!!!! پس براي چه خودشان معرفي مي كنند؟!! عجيب نيست به نظر شما؟ اين در حاليست كه دوستان و اطرافيان هم سن و سالم حداقل در يكي از مسائلي كه گفتم (سفر، زندگي فردي، مسائل عشقي) تجربه داشتند حالا يا خانواده ي شان را دور زدند يا خانواده پايه بودند يا هرچي! شايد اشكالم همين بوده. زيادي با همه صادقانه برخورد مي كنم. از طرفي نمي خواهم بدون رضايت پدر و مادرم كاري بكنم. اما گاهي اينقدر اين مساله كلافه ام مي كند كه بدتر به مشاجره و اخلاق بد من و عصبانيت منجر مي شود. خلاصه كه همان احساس دست و پا چلفتگي مهيب كه گفتم را در اين سن دارم و حالم چند وقتيست كه خراب است!/:

پي نوشتها:

-مي دونيد، مساله اينه كه خانواده هايي كه از نوع مذهبي سنتي هستن تكليفشون مشخص تره. از همون بدو جواني طرفو ازدواج ميدن و خيلي از نيازاشون با ازدواج برطرف ميشه و شخصيتشون از همون ابتدا مستقل ميشه( البته نه اوناييشون كه به لحاظ اقتصادي كاملا وابسته به خانواده هستن و نه تنها مستقل نمي شن بلكه تعداد افراد وابسته به بزرگان خانواده زيادتر هم ميشه!) اما كلا اون خانواده هايي كه شرايطشون جوره و خانواده هم براي ازدواج سخت نمي گيرن اتفاق خوبيه. ولي خانواده هاي مذهبي اما نه از نوع سنتي اين مشكل براشون وجود داره كه نه تنها از جهاتي سخت گيرتر از خانواده هاي سنتي هستن و مسائلي برايشان مهم است كه براي اون خانواده ها مهم نيست، بلكه از طرفي خيلي هم سخت گير تر از خانواده هاي غير مذهبي هستند. مثلا يه آقايي كه يه بار به من توسط خود خانواده ام معرفي شده بود بعد از اينكه فهميدن طرف خيلي اهل نماز روزه نيست، با اينكه آدم خيلي خوبي بود خيلي موافق وصلت نبودن ( حالا اون قضيه كه نشد چون طرف كلا بعد از يك جلسه گفت و گو و يك ماه فكر كردن به اون يك جلسه گفت و گو پيام داد كه از هيكل من خوشش نيومده !! و قضيه منتفي شد كلا) ولي اين مسائل براي من وجود داره و اذيتم مي كنه....

2- اصلا نمي خوام ناشكري كرده باشما! قطعا يه عالمه نعمت هست كه شمردنش ناممكنه. حضور پدر مادر، منزل، شغل و ... ولي اصلا دلم نميخواد به زندگيم طوري ادامه بدم كه ده سال ديگه مثل خيلي از دخترها يا پسرهاي فاميل يا همكارانم، تبديل به يه پير دختر يا پسر عصبي و ناسازگار بشم كه همه ي زندگيشو در مسير محل كار تا خونه طي كرده. گاهي در اطرافم ديدم كه اين جور آدم ها در ميانسالي به خاطر حسي كه بهشون دست داده كه زندگيشون تموم شده و هيچ كاري نكردن تصميم هايي مي گيرن كه هم همه ي صبري كه در عمر رفته به اميد رسيدن معجزه داشتن از دست ميره هم عمر مانده اشون و ديگه فرصت و دل و دماغي هم براي جبرانش ندارن.

عميقاً، و شديدا از خدا مي خوام كه شرايط برام جور بشه و "حول حالي الي احسن الحال" ! آمين!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ ساعت 10:31 توسط : عطا | دسته :

برچسب: سرگشتگي,مساله,كاملا,شخصي,طولانيست,ولي,بيزحمت,حوصله,كنيد,بخوانيد,نظر,دهيد, نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:26

صفحه بندی