این روزها بحث ژن داغ است. اول پسر عارف, بعد لیلی گلستان و این ماه هم مصاحبه مریم شبانی با دختر صادق خلخالی در نشریه اندیشه پویا. نمی دانم چرا هروقت می شنویم فلانی فرزند فلانیست ناخودآگاه دنبال نشانه های مشترک در خلقیات و ظاهر او با والدینش می گردیم. برای خودم بسیار پیش آمده که در محل کار وقتی یک گزارش خوب نوشتم ایک نفر که می دانست شغل پدرم چیست و دايم درحال گزارش نویسی است, می گفت:" از پدرت کمک گرفته ای؟ "یا : "معلوم است دختر همان پدری!" در حالی که پدر من هرگز, هرگز مرا در نوشتن کمک نکرد. حتی یادم می آید یک انشا در دوران دبستان نوشته بودم که پر از احساس یود برای تقدیر از پدر و مادرم و دادم که بخواند واکنشش جز یک:"خوبه " ی ساده و بی روح نبود. یا فقط یک بار در دانشگاه دوره کارشناسی قرار بود چند موضوع و عنوان برای درس روش تحقیق بنویسیم، عنوان ها را به پدر گرامی نشان دادم و پدر گرامی کاغذ را پرت کرد و گفت:" این چیه مگه داری عنوان ژورنالیستی می نویسی؟!!" از طرفی برایم کتاب می خرید و خانه ی مان همیشه پر از کتاب بوده . از آن خانه هایی که دستت را از هر طرف دراز می کنی به چیزی برای خواندن می رسی! و این را قطعا مدیون پدر هستم و طبیعتا این خواندن ها در نوشتن تاثیر دارد.
دیروز مصاحبه ی شبانی با فاطمه صادقی ( دختر خلخالی) را می خواندم رگه هایی از خود رایی یا استبداد یا یک همچین چیزی از صحبت ها ی صادقی در مصاحبه پیدا بود اما در عکس درون مجله, هیچ شباهتی به پدر نداشت و مهربان هم به نظر می رسید و به نظر صبور هم بود.
یادم می آید هجده ساله بودم که به اصرار مادرم برای زود سفید شدن موهایم به پزشک مراجعه کردم. گفت:" ارثی است!" مادرم گفت:" آخر به کداممان رفته من و پدرش و مادر و پدرهای مان که این طور نبودیم" گفت:" چه می دانید؟ شاید یکی از اجدادش این طور بوده"
استادی در دانشگاه داشتیم که یک جمله اش را خوب به خاطر دارم:" پدران ما از خود ما بیشتر در سرنوشت ما تاثیر دارند"
هفته ی گذشته تر ! سخنرانی خانم گلستان در تداکس هم جنجالی به پا کرد. خیلی ها خرده گرفتند که تو به هرحال از نام و آوازه پدرت استفاده کردی و شرایطت با بسیاری از جوانان یکسان نبوده که به آنها می گویی غرغر نکنید! در صورتی که به نظر من سخنرانی خانم گلستان یک معنی بیشتر نداشت اینکه او هم به عنوان یک مترجم چیره دست یا گالری دار موفق در سطح زندگی خودش مشکلات زیادی داشته ولی همیشه به فکر چاره بوده. پس ما هم به جای غرغر به فکر چاره باشیم در هر شرایطی که داریم.
ما چه بخواهیم چه نخواهیم چیزهای زیادی به ارث یردیم یا به واسطه محیط تربیتمان خصایص زیادی کسب کردیم که شاید خیلی هایش باب میلمان نباشد. مهم این است که بفهمیم کدام خوب است و کدام ناپسند. یا کدامش را دوست داریم یا دوست نداریم. شاید بعضی از صفات جایی خوب باشند, جایی نباشند مثلا قاطعیت برای یک مامور راهنمایی رانندگی خوب است اما قاطعیت همان مامور شاید در محیط خانواده و برای فرزندانش لازم نباشد و یا حتی ناخوشایند باشد.د باید سعی کنیم صفاتی را که دوست نداریم یا خوب نیست تعدیل کنیم و به موقع روشنشان کنیم و بعد هم به این فکر کنیم که خیلی خیلی ممکن است مخاطبمان خصوصیات پدر و مادر را به ارث نبرده باشد یا با سعی خودش تغییر کرده باشد.
پی نوشت: خیلی وقتا میخوام تو اینستا این چیزا رو بنویسم که مخاطبم زیاده ولی بعد فکر می کنم که کلا کاربرد اینستا برای نگارشهای طولانی نیست بعد هم نمی دونم چرا فکر می کنم شاید لازم نباشه براي 200, 300 مخاطبی که نمیشناسمشون و خیلیاشون دیمکی لایک می کنن اینهمه بنویسم.
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 19:26 توسط : عطا | دسته :
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش