خرید بک لینک

گاهی طنابهای زندگیمان به هم گره می خورد. یک گره موقت و ساده و باز هر طنابی مسیر خودش را می رود. هرکس می رود سوی خودش. این روزها در اینستا همکلاسی های دبیرستان را دنبال می کنم و گاهی با واسطه راجع بهشان چیزهایی می شنوم. کیک ازدواج شرترین دختر دبیرستان با ژوزف نامی در آن سر دنیا، مهاجرت فلان دختر فامیل که بسیار وابسته بود و تصمیم ناگهانیش خانواده اش را شوکه کرده بود، چادری شدن فلان دختر همکلاسی که به هیچ چیز اعتقاد نداشت، حتی تغییر دین فلانی و ..... اما من هیچ وقت به اینکه سرنوشت وجود دارد اعتقاد عمیق پیدا نکردم. حتی به اینکه زمان مرگ از پیش تعیین شده است هم. مخالفتی هم با هیچ کدامشان نداشتم. راستش خیلی برایم فرقی نمی کرد که سرنوشت از پیش تعیین شده باشد یا نه. چون به هرحال باید راهم را می رفتم. اما این روزها این خبرها را از زندگی دوستانم که می شنوم یک طوری می شوم. یک خوشحالی همراه با تحیر.

سال 84 دوران پیش دانشگاهی طناب زندگیم با دوستم سحر گره ای خورد و بعد از آن رابطه ی مان از راه دور بود و دو سه باری در مهمانی هایی که بچه ها گرفتند همدیگر را دیدیم. سحر سال دوم یا سوم دانشگاه بود که پدرش لاتاری برنده شد و با خانواده اش که مذهبی هم بودند مهاجرت کردند. مهاجرتی غیر منتظره برای همه ی ما و برای خودشان. بعد از مهاجرت و یکی دو سال زندگی صندوقدار یک فروشگاه می شود. یک مشتری ( علی) دلش به دل سحر گره می خورد و با هم ازدواج می کنند. بشنوید از زندگی علی: مادرش امریکایی و پدرش ایرانیست. پدرش در امریکا زندگی می کرده و بعد که می فهمد دارند صاحب فرزند می شوند دلش می خواهد برگردد ایران تا پسرش در فرهنگ ایران بزرگ شود. با همسر امریکاییش می آیند ایران اما خانم امریکایی بعد یک سال نمی تواند دوام بیاورد و برمی گردد و پسر می ماند و پدر در ایران. پدر مجددا خانواده تشکیل می دهد. علی بزرگ که می شود بر می گردد امریکا و آنجا زندگی می کند و بعدها هم که سحر را می بیندو... . فیس بوک که فیلتر شد دیگر خیلی خبری از سحر نداشتم. تا چند ماه پیش که در تلگرام پیام داد که به ایران برگشته. برای همیشه! تماس گرفتم. با لهجه اصفهانی حرف می زد! گفتم لامصب پدرت اصفهانی بوده یا مادرت ؟ رفتی امریکا با لهجه اصفهانی حرف می زنی؟ گفت که همه همین را می گویند. گفت خانواده اش هنوز امریکا هستند. الان منزل پدر شوهرش است تا خانه پیدا کنند. آخر حرفمان گفتم پس ببینیم هم را به زودی. گفت باید بیایی اصفهان!!! میخواستند در اصفهان بمانند.پدر شوهرش اصفهانیست. می خواهند در اصفهان زندگی کنند! دهانم باز مانده بود. از آن ماجراهایی بود که آدم را وادار می کرد که سرونوشت را باور کند.

پی نوشت: اسامی کاملا غیر واقعی و اتفاقات کاملا واقعی هستند

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 0:53 توسط : عطا | دسته :

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی