دیروز بعد از مدت ها دوری از کتاب غیر درسی کتاب "گریز دلپذیر" آنا گاوالدا را تمام کردم. چه دلچسب می نویسد این زن. از نویسنده های زن ایرانی ناهید طباطبایی را بسیار می پسندم و از غیر ایرانی آنا گاوالدا را. از همان کتابش" دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" که به گمانم اولین کتابی بود که در ایران ترجمه شده بود، فهمیدم که دوستش می دارم . اصلا بعد از دیدن عکس روی کتاب , که عکس خودش بود طرفدارش شدم. آن طور ساده، با موهای متوسط رها در باد، دست به سینه، راحت و بدون هیچ ژستی ... یک یلگی خاصی دارد. در نوشته هایش هم همین طور است. دیشب کتابش بسیار چسبید. اینکه کتابی به آدم بچسبد لزوما علتش این نیست که مثلا یک مساله ی عمیق، با یک داستان بکر و ناب و ادبیات حیرت انگیز بیان شده باشد. علتش می تواند همین دلیل ساده باشد که آن لحظه آنچه گوشه ای از ذهنت چمباتمه زده و آزارت می دهد و نه می بینیش و نه بی اثر است را بیان می کند و تو از آن رنج لعنتی از آن تکلف آزار دهنده راحت می شوی. مثل وقتی که جوش کوچکی در جایی از بدنت باشد که نتوانی ببینی و دستت نرسد اما درد بکند و یک نفر بیاید و چه میدانم یک طوری تو را از شر آن خلاص کند. کتاب هایی با بیان ساده که چیزهایی را می گویند که دلت می خواهد بگویی اما گاهی حتی نمی دانی چی هستند و چه می خواهی بگویی! این کتاب ها به آدم می چسبند. به قول اورول در کتاب 1984 : کتاب افسونش می کرد یا دقیقتر به او اطمینان می داد. در یک معنا سخن تازه ای برای او نداشت، اما بخشی از افسونگری همین بود. از چیزی دم می زد که اگر برای وینستون امکان داشت اندیشه های پراکنده اش را به نظم آورد همان را می گفت . محصول ذهنی شبیه خودش بود منتها قدرتمندتر، با اسلوب تر و واهمه زدگی آن کمتر. با خود اندیشید که بهترین کتاب ها همان هایی هستند که دانسته هایت را نقل می کنند.
پی نوشت: جمله ی اورول را در دفترچه یادداشت جملات نابم سال 85 که کتاب مذکور را خواندم، یادداشت کردم و هر وقت کتابی را می خوانم که بهم می چسبد یاد این جمله می افتم. البته شایدم اورول از روی من نوشته!!! D:
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 1:13 توسط : عطا | دسته :
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش