خرید بک لینک

تلفن از صبح پشت سرهم زنگ مي خورد و من به تمام زنگ ها پاسخ مي دهم. سرم در كامپيوتر است و صبح بعد از مدت ها موفق شدم سري به وبلاگ ها بزنم. همه را مي خوانم و حواسم را پرت مي كنم كه به آنچه در اطرافم مي گذرد بي توجه باشم. سوالات تكراري و بيهوده همكاران از هم كه فقط براي ورزش دادن فك و خاله زنك بازيست: اين برج چي ميدن؟ فلاني چقدر اضافه كاري گرفت؟ فلاني كه تازه رئيس، معاون يا هر كوفت و زهرماري شده چه جور آدميه؟و...

حالم بد مي شود از اين سوالات. چه تاثيري دارد كه مثلا يك هفته قبل از صدور فيش حقوقي بداني چه چيزي دارند اضافه مي دهند؟ خب يك هفته صبر كن مي بيني! باور كردني نيست كه در روز چننند مرتبه اين سوالات مزخرف تكرار مي شود. سرم به كار خودم گرم است گرچه كارهايم هم كسل كننده و بي نتيجه است اغلب و اگر فرصتي كنم اين وسط ها چيزي مي خوانم. خوشبختانه و خدارا صدهزار مرتبه شكر همكار وراج و فضولم را از اين اتاق برده اند و سكوت نسبي اي حاكم شده است. ديروز جايي رفتم براي انجام يك عمل داوطلبانه. چند سال پيش هم براي مدت كوتاهي اين كار را انجام ميدادم. اما از محيطش خوشم نمي آمد. آدم هايي بودند كه خودشان را به نوعي تافته جدابافته مي دانستند از اجتماع! پارسال عروسي يكي از دوستانم سرپرستشان را كه هم سن و سال خودم بود ديدم احوالپرسي كردم و گفتم من فلاني هستم و فلان جا با شما آشنا شدم. اينكه مرا يادش نمي آمد طبيعي بود اما واكنشش برايم طبيعي نبود. در جواب آشنايي اي كه دادم با لبخند گفت: آها!

ديروز كه جلسه ي معارفه بود پرسيدم كه بايد چه كنم گفتند بايد با فلاني تماس بگيري و متاسفانه فلاني همان فلاني همان سال ها بود اميدوار بودم طرف عوض شده باشد اما هنوز بود! مثل خر در گل مانده بودم كه با او تماس بگيرم يا نه! صبح پيام دادم و پرسيدم مي توانم برگردم يا نه كه تا بحال جواب نداده. نمي دانم بايد چه كنم كار كردن در گروهي كه اصلا دوستشان نداري اما براي آدم هايي كه معصوم اند شايد كه در آن ساعتي كه آنجا هستي حال كسي را عوض كني! كه آن هم معلوم نيست!

مدتي طول كشيد كه اين تصميم را گرفتم. و تصميمم از روي علاقه نبود راستش! احساس مسئوليت بود اما علاقه و اشتياق نبود چون گروه را مي شناختم و خوشم نمي آمد حالا نمي دانم تمام NGO ها همين طوراند يا اين ها اين طوري اند و نمي دانم شركت در كار خيري كه علاقه اي نداري، صرفا از روي احساس مسئوليت كار درستي است يا نه؟ ترجيح ميدادم وارد گروه ديگري مي شدم اما هر فرمي كه از هر NGO يي پر كردم بايد يك مهارتي مي داشتم كه من نداشتم به جز كار با اكسل و وورد و ترجمه كه اين روزها هر كسي اينها را بلد است و اين يعني من به درد لاي جرز مي خورم! هربار كه اين فرم ها را پر مي كنم غمم مي گيرد از اين همه بي مهارتي!

امسال برخلاف سالهاي گذشته دارم از بهار لذت مي برم. هميشه چون بهار برايم چيزي نبود جز پيش درآمد تابستان كه دوستش نداشتم. اما امسال از هواي ابري بهار لذت مي برم.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 13:25 توسط : عطا | دسته :

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی