خرید بک لینک

روی مبل دراز کشیده ام و دارم فکر می کنم که کاش بخوابم و بلند شوم و ببینم درختها به همین سرسبزیند و هوا ابریست و آسمان نزدیک است ببارد. دیگر در میان اینهمه زونکن در اداره دست و پا نمیزنم و اینهمه انباردار و ترخیص کار دور و برم نیستند و از صبح تا شب مجبور نیستم اسناد مزخرف بانک پر کنم و کپی بگیرم و گزارش بنویسم.گزارش هایی که هیچ نتیجه ای ندارند. یا برعکس صبح تا عصر مثل مجسمه ننشینم و به مونیتور روبرویم خیره شوم خمیازه کشان منتظر باشم تا ساعت کاری تمام شود. دلم میخواهد بیدار شوم و ببینم نیاز به یک مدرک پیزوری کارشناسی مثلا ارشد ندارم که مجبور باشم برای گرفتن یک امضای مسخره از استاد راهنما بدوم آنهم بعد از یک دفاع مزخرف و پایان نامهای که جز یک شکست بعد از یک تلاش طولانی نبود. ببینم که دیگر نگران وضعیت اقتصادی آینده ام نیستم. ببینم روابطم با آدمهایی که حالا خیلی عوض شده اند و هیچ ربطی بین خودمان پیدا نمی کنم به سالی یکبار محدود شده و حلقه ی دوستانی که همیشه دوست داشتم را پیدا کردم و با آنها روزگار می گذرانم. دلم میخواهد یک همدم و همراه خوب پیدا کرده باشم و برای با هم بودنمان مجبور نباشم به هزار چیز و هزار رسم فکر کنم و جواب هزاران نفر را بدهم. دلم میخواهد...دلم میخواهد بخوابم.

پینوشت:از ابتدای نوشتنم همه اش این جمله از کتاب زندگی در پیش رو( اگر اشتباه نکنم) در ذهنم می آید و می رود که: او دلش میخواست آسوده باشد.اما برای آسودگی کامل باید میمرد!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 20:2 توسط : عطا | دسته :

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی