خرید بک لینک

اول ماه رمضون خوب بود. خيلي حس روحاني و اينا... ! داشتم حسابي با خدا حال مي كردم. يهو يكي اومد تو يكي از شبكه هاي مجازي يه چيزي به من گفت كه منو به هم ريخت حسابي. كمي باهاش بحث هم كردم با ملايمت. يه نقطه ضعف اساسي منو بهم يادآوري كرد. ياد همه ي خاطرات بد كودكي،كمبودهاي عاطفي، فيزيكي و متافيزيكيم افتادم. اينقددددر حالم بده كه نگو. همه اش ميخوام بزنم زير گريه. يه چيزي گفت و رفت. نمي دونم بايد خوشحال باشم كه رفت و دعا كنم ديگه برنگرده يا بايد ناراحت باشم. دلم آشوبه. حالم خوش نيست. چرا مردم مرض دارن؟ چرا يهو يكي كه اصلا اصلا نميشناسيش مياد اينطوري به همت مي ريزه؟ واقعا چه توجيهي داره؟داشتم زندگيمو مي كردم . چيزايي كه دوست داشتم باشه ولي نيستو گذاشته بودم تو صندوق در صندوقو محكم بسته بودم و يه عالمه چيز ميزم گذاشته بودم روش و تازه داشتم آروم زندگي مي كردم. دزد زد به خونه ام. همه ي خونه امو به هم ريخته در صندوقم باز كرده رفته.

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:11 توسط : عطا | دسته :

برچسب: نویسنده: غزل پارسامنش تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی