استاد گراميم مرد بسيار محترمي است. از دوران كارشناسي ميشناختمش. به با اخلاقي در دانشگاه شهره بود. تصميم گرفتم استاد راهنمايم باشد. بقيه بچه ها كه همين استاد گزينه ي شان بود گفتند سخت مي گيرد و پشيمان شدند. با هزار بدبختي قبول كرد استاد راهنماي من بشود. با اينكه چند ماه وقت صرف كردم تا موضوعي در حيطه ي كاري استاد است پيدا كنم، موضوعاتي كه انتخاب كردم چنگي به دل نميزد. موضوع را خودش داد كه من دوست نداشتم ولي زمانم گذشته بود و چاره اي نداشتم. معمولا خوب و سريع پاسخ تماسها و پيام هاي مرا ميداد. اما من بواسطه ي جديد بودن موضوع براي نوشتن هر فصل پايان نامه ام زمان طولاني صرف مي كردم و بايد مي گشتم دنبال اطلاعات. دائم هم مي گفت خانم فلاني سريعتر! دو، سه هفته اي بود كه قرار بود به من يك وقت بدهد يكسري چيزها را نهايي كنيم. اما در كمال تعجب واكنشي به آن صورت نشان نداد و ميگفت:" الا بهتان مي گويم" و نمي گفت. فرصت چنداني ندارم. اگر زياد بگذرد بايد دوباره پايان نامه تمديد كنم. آخر هفته كلا كلافه بودم. دستم در حنا مانده بود. نه ميتوانستم خودم كاري كنم نه خبري از استاد بود. ديروز در حال استيصال به يكي از دوستان دانشگاهم پيام دادم:
ميترا اين استاد نواب منو سركار گذاشته :( الان دو هفته است ميخواد به من وقت بده كه بريم ي سري چيزا رو نهايي كنيم ولي نه جواب پيامامو ميده نه جواب تماسامو
و ارسال كردم. و نشستم به فكر كردن. هنوز مغزم در حالت استيصال بود كه يادم افتاد من كه ميترا رو انتخاب نكردم كه پيامو بهش بفرستم. پس كيو انتخاب كردم؟ يااااااااعلي! دستام ميلرزيد نميتونستم برگردم پيامو ببينم مغزم به انگشتم فرمان نميداد. لوگوي اس ام اس گوشيمو يادم رفته بود چه شكليه. بالاخره پيداش كردم . بعععععله. پيام رو به خود استادم فرستاده بودم.:(
بعد هم فوري پيام دادم كه:"واااااي ! استاد ببخشيد اشتباه فرستادم. و استادم جواب داد:" با سلام فردا ساعت 11 در دانشكده در خدمتتان هستم!"
الان نشستم منتظر ساعت 11 هستم كه ببينم استاد چه بلايي ميخواهد سرم بياورد.
هيچ وقت نفهميده بودم از ساعت 10 يك روز تا ساعت11 روز بعد چقددددر طولانيست! كاش در اين فرصت شماها وبلاگ را بخوانيد و براي من دعا كنيد.
سه سناريو براي خودم در نظر گرفتم:
1- استاد خيلي عصباني شده باشد و بگويد شما ميخواستي از روز اول با من برنداري! همين است كه هست!
2- استاد روش جدي تر و مستبدانه اي در نظر گرفته باشد و با جديت بگويد اين كار را بكن بيش از يك هفته هم وقت نداري! تا حال مرا بگيرد
3- استاد بخندد و فراموش كند و به روي خودش نياورد.
خدا كند سناريوي سوم اتفاق بيافتد.افوض امري الي الله!
برچسب: استاد رائفی پور,استاد کهنمویی,استاد باقری,استاد,استاد علیرضا باقری,استادیوم آزادی,استاد طاهری,ستاد الاهلى,استاد الملك فهد,استاد اسدی,
نویسنده: غزل پارسامنش