ديروز يكي از دخترهاي همكلاسي دانشگاه زنگ زده بود(به قول خودش) درد دل كنه و شاكي بود كه من چرا تلفنم رو جواب نميدم چون اون حتما بايد با يكي حرف بزنه و وقتي من گوشي رو برنميدارم اون مجبور مي شه با يه دختر ديگه حرف بزنه كه آدم قابل اعتمادي نيست، حرفهاشو بايد به يكي بزنه اگه نه نميتونه نگه داره درون خودش.(انگار حرف ادراره! انگار كه دستشوييش داره ميريزه نميتونه كنترل كنه ) خلاصه زنگ زده ميگه عاشق فلاني شده و آب از لب و لوچه اش راه افتاده. ديروز زنگ زده و مكالمه ي خودش و اون يكي دختر همكلاسي رو اينگونه براي من بازگو كرده و البته با لحن بسيار خاله زنكي تر :"فلاني به من ميگه اين پسره ديگه كيه برو سراغ اون يكي كه سرفلان كلاس با هم بوديم! منم بهش گفتم اگه اون يكي اينقد خوبه چرا خودت نميري سراغش؟ اونم گفته: آخه اون يكي سطح ماليش خيلي پايين تر از ماست، منم گفتم خب سطح ماليش از ما هم پايين تره ما نوبنياد بوديم اونا آزادي!!!!!!!"
خداي من! الان كه دارم مينويسم هم دستام يخ كرده! باورم نميشه! مگه ميشه آدم ها اينقدددددر حقير باشن؟ از خودم چندشم شد كه تابحال با اين آدم همكلام بودم. حالت تهوع بهم دست داد. سرگيجه گرفتم. بهت زده شده ام، نه از او! از خودم كه اجازه ميدم كسي وقتم رو با اين چرنديات بگيره. گوشي رو به يك بهانه اي قطع كردم.
گير افتادم. بايد چه كنم؟ از آن موقع هاييست كه به جز التماس به خدا كاري از دستم بر نمياد.هميشه گندهام رو ميزنم و آويزان خدا ميشم كه خودش راست و ريس كنه و نجاتم بده. شر آدم هاي خاله زنك و مزاحم بايد از زندگي آدم كم بشه و اين شريه كه الان در دامن من افتاده
و
من
خسته ام.
بر سر آنم كه گر زدست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سرآيد
چ كنم ؟
برچسب: آدم های مزاحم,
نویسنده: غزل پارسامنش