درست لحظه اي كه فكر مي كني ديگر نيست، فكر مي كني از حال و هوايش بيرون آمده اي، فكر ميكني مدتيست ميل به ساززدن نداري و ديگر شعرها آن طور كه پيش از اين، رويت اثر نمي گذارند و دگرگونت نميكنند و فكر ميكني هوايش از سرت افتاده است، درست در همان لحظه اي كه درگير زندگي هميشگي، همان حس روزمرگي هميشگي، همان درگيري هاي هميشگيت هستي و صبح خودت را در آينه نگاه ميكني ميبيني چقدر ... ، چقدر جا افتاده شده اي، چقدر جا افتادي در اين زندگي تكراري و تسليم اين تكرارهاي بيرحمانه شده اي و فكر ميكني خطر رفع شده است و ديگر آن حس آشناي كهنه ي زيباي دگرگون كننده را در خودت نميبيني، درست در همين لحظه، ناگهان يك شعر، يك حس مشترك كه با كلام به اشتراك گذاشته شده، هوايش را در سرت زنده مي كند. نه هواي كسي را، هواي عشق را، خود خود عشق را!
خيلي سال پيش نمايش موزيكال بيكلامي در ايران پخش شد به نام "شيخ صنعان" قصه ي معروف شيخ صنعان را به صورت حركات موزون در قالب رقص باله( دختر ترسا) و رقص قوچي( شيخ صنعان) به نمايش گذاشته بودند.ديالوگ ها همه به صورت رقص بود و نه كلام. شيخ صنعان عاشق دختر ترسا شده بود، دختر تغيير دينش را شرط وصال گذاشت و شيخ ، شيخوخيت از سرش افتاده بود، به نماز نمي ايستاد، مست ميكرد، پيروانش را راند، آخر عاشق شده بود. پيش از اين عشق را نمي شناخت. عشق به وجدش آورده بود. عشق را شناخت. به نماز ايستاد. اين بار اما عاشقانه. ديگر دختر ترسا هرچه دور و برش ميگشت دختر را نمي ديد. سرش رو به آسمان بود. فقط آسمان را مي ديد.
پرواز را به خاطر بسپار. پرنده رفتني است. پرنده ي من لب بام است و نزديك پريدن. اصلا پرنده اي كه مرا تا بحال نديده و روي بام خانه ام ننشسته چ انتظاري هست كه بيايد و بماند؟و راستش را بخواهيد من هم چند وقتي است كه يادم ميرود پرنده اي دارم. پرنده اي كه روي بام ديگريست و روحش از بام من خبر ندارد. قصد داشتم كل قضيه را فراموش كنم و اصلا كل قضيه فراموش شده بود. تا شعر امروز. شعر امروز هواي عشق را در من زنده كرد. شايد نبايد كل قضيه را فراموش كرد. شايد نبايد به كل قضيه بي اعتنا بود. پرنده رفتني است اما شايد بايد پرواز را به خاطر بسپارم.
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش